کودکان سنگ

دنيا را خيره كردند
با آن كه در دستانِشان جز سنگ نبود
چونان مشعلها درخشيدند
و چونان بشارت از راه رسيدند
ايستادند
منفجر شدند
شهيد شدند
و ما برجا مانديم؛ چونان ستارههايي قطبي
-- با پيكرهايي پوشيده از گرما --
آنان از براي ما جنگيدند
تا كشته شدند
و ما در كافههامان مانديم
-- چونان بزاقِ صدفها --
يكي در پي سوداگري
يكي در طلب ميلياردها اسكناس تا زده، ازدواج چهارم و آغوشهاي صيقليِ تمدن
يكي در جستوجوي قصري بيمانند در لندن
يكي در كار سمساري سلاح، در كابارهها، به طلب خونبهاي خويشتن
يكي در جستوجوي تخت و سپاه و صدارت
آه، اي لشكريان خيانتها
اي لشكريان مزدوريها
اي لشكريان تفالهها
اي لشكريان هرزگيها!
هر قدر هم كه تاريخ درنگ كند
به زودي، كودكانِ سنگ ويرانِتان خواهند كرد
اي شاگردانِ غزه!
به ما بياموزيد
-- اندكي از آن چه شما را ست --
كه ما از ياد بردهايم
به ما بياموزيد كه مرد باشيم
كه نزدِ ما مرداني هستند كه خمير شدهاند
به ما بياموزيد:
كه چگونه سنگ در دست كودكان، از تراژديهاي گران درميگذرد
چگونه دوچرخهِ كودك از مين ميگذرد؟
چگونه روبان ابريشمين از كمين ميگذرد؟
چگونه آب نبات شيرين -- وقتي توقيفش ميكنند -- به چاقو بدل ميشود؟
اي شاگردانِ غزه!
به راديوهاي ما اعتنا نكنيد
به ما گوش نسپاريد
با تمام توانتان بتازيد و بتازيد
در راهتان استوار بمانيد
از ما پرسش نكنيد
ما اهل حساب و كتاب و معامله هستيم
در ژرفاي نبردهاتان پيش رويد و ما را واگذاريد
كه ما خدمهِ فراري لشكريم
طنابهاتان را بياوريد و حلقآويزمان كنيد
ما آن مردگانيم كه گوري ندارند
و آن يتيمان كه چشمي ندارند
ما به سوراخهامان چسبيدهايم
و از شما ميخواهيم
كه با اژدها بجنگيد!
ما -- هزار قرن -- در برابرتان كوچك شدهايم
و شما به يك ماه قرنها قد كشيدهايد!
اي كودكانِ غزّه
به نوشتههاي ما برنگرديد
ما را نخوانيد
ما پدران شماييم
مثلِ ما نباشيد
ما بتهاي شماييم
ما را نپرستيد
ما برگههاي سياست و سركوب را مبادله ميكنيم
و گورستانها ميسازيم و زندانها
آزادمان كنيد!
-- از عقدهِ هراسي كه در درونِ ماست --
و از مغزهامان افيون را دور بريزيد!
به ما بياموزيد
هنرِ چنگ زدن به خاك را
و مسيح را در اندوه رها مكنيد!
اي دوستان كوچك ما، سلام!
خداوند روزتان را ياسمين گرداند!
از تكّههاي ويران خاك درخشيديد
و زخمهامان را چون گُل نسرين كاشتيد
اين، انقلاب دفترها و مُركبها است
پس برلبها
نغمههايي باشيد!
-- كه دلاوري و والايي را بر ما ميبارد --
ما را از زشتيهامان شستشو دهيد!
شستشو دهيد!
از يهود مهراسيد، هم از سِحرش
براي چيدن زيتون مهيّا باشيد!
كه اين روزگار يهودي
وهمي است كه به زودي فرو خواهد ريخت
-- اگر باور داشته باشيم --
اي ديوانگانِ غزّه!
هزاران درود بر ديوانگان!
كه رهاييمان بخشيدند
عصر عقل سياسي از زمان روگردانيده است
پس، به ما جنون بياموزيد!
يك سنگ پرتاب ميشود... يا دو سنگ
افعي اسراييل نيمه ميشود
...
شعراز: نزار قباني - ترجمه:عبدالرضا رضايي نيا
هدی (بنت الهدی).....تولد:12بهمن ..متاهل...ایران...کارشناسی ارشد مهندسی کشاورزی